کتاب سارامیترالبافی
امین و سارا، خواهر و برادر دو قلو بودند. امین چشمانش آبی بود و سارا هم چشمانش آبی بود . امین موهای طلایی داشت و سارا هم موهایش طلایی بود. امین موهایش کوتاه بود ، اما سارا موهایش بلند بود.
هروقت ، مادر بزرگ ، امین وسارا را می دید می گفت:" الهی به قربانتان بروم. همیشه آرزویم این بود که خدا به من ، یک نوه پسر کاکل زری و یک نوه دختر گیس مروارید بدهد.خدا را شکر می کنم که آرزویم برآورده شد."
امین و سارا پنج سال داشتند . آنها خیلی شبیه هم بودند اما فرق هایی هم داشتند .
امین همیشه از توپ بازی و سروصدا خوشش می آمد اما سارا ، دختر ساکتی بود و دوست داشت یک گوشه بنشیند و نقاشی کند .
اتفاقا نقاشی هایش خیلی هم قشنگ بودند. سارا هرکسی را که به خانه شان می آمد نقاشی می کرد .
روزی،خاله شکوفه به خانه شان آمد .
هوا سرد بود و خاله شکوفه ، یک شالگردن بزرگ، دور سرش پیچیده بود . سارا ، به محض اینکه خاله آمد جلو دوید و سلام کرد و بعد از اینکه خاله شکوفه ،او را بوسید ،رفت یک گوشه نشست و دفتر نقاشی اش را برداشت و خاله را نقاشی کرد .
چند دقیقه بعد، نقاشی را به خاله نشان داد. خاله شکوفه ، مثل همیشه بلند بلند خندید و گفت :" این منم؟ خب بگو ببینم این دفعه مرا چطور کشیده ای؟ این چیه دور سرم ؟"
سارا گفت:" این شالگردن تان است . این کیف دستی تان است . این هم کفش قرمزتان است."
خاله شکوفه با تعجب گفت:" اما من که کفش قرمز ندارم!"
امین که داشت تلویزیون تماشا می کرد و صدایش را هم بلند کرده بود گفت:" مگر نمیدانید سارا همه چیز را از خودش در می آورد؟"
سارا گفت:" اصلا اینطور نیست . من می خواستم خاله شکوفه یک کفش قرمز بخرد . برای اینکه فکر می کنم خیلی به او می آید. ."
خاله خنده ای کرد و در کیفش را باز کرد و گفت:" حالا که انقدر دختر خوبی هستی ! من یک کتاب قشنگ به تو هدیه می دهم ."
بعد کتاب را به سارا داد . هنوز کتاب ، به دست سارا نرسیده بود که امین ، کتاب را قاپ زد و گفت:" پس من چی؟" و دور اتاق ، شروع به دویدن کرد.
کتاب، در دستان امین بود و سارا با نگرانی کتاب را نگاه می کرد . هرلحظه ممکن بود کتاب پاره شود . امین خیلی بی توجه و شیطان بود . برگهای کتاب ، باز شده بود.سارا فریاد زد :" بده به من . بده به من . کتابم را بده ."
ولی امین توجهی نکرد و همان طور دوید . سارا هم دوان دوان دنبالش رفت . مادر از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:" چه خبراست؟انقدر سروصدا نکنید .انقدر پا نکوبید. الان همسایه پائینی شاکی می شود ."
اما بچه ها توجهی نداشتند . ناگهان خاله شکوفه گفت :"آخ !آخ! آخ !آخ!"
سارا ایستاد. امین هم از صدای خاله ترسید و ایستاد. سارا گفت:" خاله چی شده ؟"
خاله گفت :" همین الان یک زنبور پای مرا نیش زد !"
امین گفت :"چی ؟ چه کسی این کار را کرد .؟"
خاله شکوفه گفت:"زنبور! امین تو کاری کردی که زنبور آمد اینجا و مرا نیش زد . چقدر پایم درد می کند ."
امین گفت :" من ؟"
خاله شکوفه گفت :" بله ! کتاب را بیاور تا بهت بگویم . همانجا توی دستان تو یک عالمه زنبور است خودت خبر نداری."
امین تا آن روز یک کتاب را درست و حسابی دستش نگرفته بود و اصلا عادت نداشت به کتابها نگاه کند ،اما وقتی خاله گفت لای کتاب یک عالم زنبور است، کتاب را پایین آورد و خیلی آرام صفحه هایش را ورق زد . اما نتوانست چیزی پیدا کند. شاید هم زنبورها ، آن لحظه در صفحات کتاب ، پنهان شده بودند .امین ترسید و کتاب را به خاله شکوفه داد . خاله شکوفه ، سارا را صدا کرد و امین را در آغوش گرفت و گفت:" با اینکه خیلی پایم درد می کند اما الان به تو می گویم که چطور این زنبور مرا نیش زد ."
بعد کتاب را باز کرد و عکس های کتاب را به بچه ها نشان داد .خاله راست می گفت ، کتاب پر از زنبور عسل بود . اما نه زنبور عسل واقعی، بلکه عکسهای زنبور در کتاب نقاشی شده بود.
خاله شکوفه به بچه ها گفت که این زنبورها در کندو زندگی می کنند و همه آنها خیلی بازیگوش هستند .
سارا ، تازه متوجه منظور خاله شکوفه شد . خاله شکوفه ، کاری کرده بود که امین به کتاب علاقمند شود و کتاب ، را دوست داشته باشد.
امین گفت :" خاله این زنبورها واقعا توی این کتاب هستند؟"
خاله شکوفه لبخندی زد و در حالی که به سارا چشمک می زد گفت:" نه نیستند اما اگر دوست داشته باشی درباره آنها بدانی من این کتاب را برایت میخوانم.اینجا فقط عکس زنبورها را می توانی ببینی ."
امین پرسید :" پس چطور شما را نیش زدند؟"
خاله گفت:" کسی مرا نیش نزد ، تو به صدای کسی توجه نمیکردی و من مجبور شدم تو را به این صورت صدا کنم . حالا دوست داری کتاب را بخوانم ؟ نزدیک بود این کتاب زیبا را پاره کنی ."
امین که فهمیده بود کار خوبی نکرده است ، از خجالت سرش را پائین انداخت و گفت :" من فکر نمیکردم این کتاب انقدر قشنگ باشد ."
خاله شکوفه گفت :" اشکال ندارد امین جان ، حالا من کتاب را برایت می خوانم . می دانم به این کتاب علاقمند خواهی شد . "
بعد ، خاله شکوفه شروع به خواندن کرد:" اسم این کتاب هست ( زنبورهای عسل)یکی بود ، یکی نبود در جنگلی دور افتاده ، کندویی بود که در آن صدها زنبور، صدها که نه هزاران زنبور زندگی می کردند ..."
همانطور که خاله شکوفه ، کتاب را می خواند، امین با اشتیاق گوش می کرد . امین هیچ وقت فکر نمی کرد انقدر داستان هایی که خاله و مادرش از روی کتاب می خوانند جالب باشد.سارا ه به داستان جدید که خاله خریده بود گوش کرد . سارا همیشه کتاب را دوست داشت. و از اینکه می دید امین هم از کتاب خوشش آمده است، خوشحال بود.
برگرفته از:
وبلاگ کوچه خوشبخت