javad
امتیازات: 1
آفلاین
تعداد ارسال: 2
|
 |
« : مارس 18, 2010, 05:32:46 » |
|
يكي بود يكي نبود يك زنبور عسل بود كه هر روز براي جمع آوري شهد،از اين گل به آنگل پرواز مي كرد.
در يكي از روز ها چشمش به يك گل نيلوفرافتاد.
با خودش گفت:اين گل درشتي است و ميتواندكيسه ي مراحسابي پركند،داخل گل رفت ومشغول جمع
آوري شهدشد،چون گل بزرگي بودكاملآ داخلگل نشست،گل نيلوفربعداز چندلحظه بسته شدوآن زنبور
درداخل گل تا اعبددر آن ماند.
|